محسن رحمانی از منبر حاج منصور ارضی تا انفرادی 240 اوین

رنجنامه ای میخواهم بنویسم برایت936136_524042314299921_1836836569_n..
از روزهائی که آمدم و تو رفتی!
این روزها از ستمها و رنجهائی که می بریم دلهامان سخت شکسته
طاقتهامان طاق و نفسهایمان سرد و سینه هایمان گرفته است
خورشید سعادت و خوشبختی در این سرزمین غروب کرده و سایه ی سیاه ناامیدی و یأس بر سر ما افتاده.. افقی نیست که بخواهیم منتظر طلوعی باشیم!
هر صدائی که طنین آزادی می دهد خفه می کنند و خفاش ها این مردم فریاد می زنند و حق می ستانند..
مردمی که برای نان شب سر در زباله ها می کنند و بچه هائی که در جستجوی نان خشکی یا اسکناس چروکیده ای در خیابان می دوند.. جوانانی که از صندوقهای کمیته با سیخ خمی پول می کشند و شکم پاره هائی که با ماشینهای میلیاردی در خیابانهای شهر با هم نوعان شان جولان می دهند..
در این روزهای بهار حال ما پائیزی ست و گفتنی ها بسیار است
اما میخواهم حال که با تو خداحافظی می کنم حرفهای نو و تازه ای بگویم..
میخواهم بیائی به عقب بازگردیم
از گذشته ها بگویم
از خودم و از زمانی که به تو پیوستم

از تو حمایت کردم و به یاری ات آمدم
روزهائی که از منبر حاج منصور و هلالی.. وقتی که می دیدم تو را لعن و تکفیر می کنند دل کندم!
صدائی جز صدای آنها نبود و جائی برای رساندن صدای مظلومیتت نماند
از کودکی به من می گفتند از تو دوری کنم؛ تو چند تار مویت بیرون مانده و لباست تنگ شده و شلوار لی می پوشی.. باید از تو دوری کنم و تو خودی نیستی و جنگ و جبهه ندیده ای و پا بر خون شهدا می گذاری!
می گفتند تو از اسلام هیچ نمی دانی و از تمام اعتراضهایت برداشتن روسری میخواهی!
حتی خوب بیاد دارم که مدام می گفتند تو اگر پیروز شوی هیئتها را که من در آن بودم، جمع می کنند و دیگر محرم ها دسته ای به خیابان نمی آید و بوی اسفند…
به من می گفتند تو پرچم حسین (ع) را در روز عاشورا آتش زده ای و در آنروز شادی و پایکوبی کرده ای..
من از کنار این حرفها می گذشتم و همیشه شنونده بودم و در ظاهر تأیید می کردم
هیچگاه در دلم به حرفهای آنها یقین نکردم و بهمین خاطر نتوانستند مرا همراه خود کنند و برای مقابله با تو تربیت کنند
روسفیدم که دستم به خون دوستانت آلوده نشد
یادم هست که روزهای بعد از انتخابات که تو در صحنه بودی.. کتک می خوردی، به تو اهانت می شد و در زندان شکنجه می شدی.. در کف خیابانهای شهر «شهید» می شدی من گناهم این بود که در خانه بودم و به هیئت می رفتم و کتاب و رساله می خواندم و فقط اینرا می شنیدم که شهر شلوغ است..
حتی آنقدر از رویت شرم دارم که مدتهاست از یاد برده ام آنروزهای خودم را!!
مدام از این سو و آن سو در راه هیئت از مردم می شنیدم که کتک می زنند و به خون می کشند اما سعی می کردم آنها را آرام کنم و حرفهای آنها را بشنوم و حق را به آنها بدهم!
دوستان من به دو طیف تقسیم شده بودند مثل همه جا: یا مخالف و یا موافق.. کسانی که سبز بودند در همان وقت با توجه به پیشینه ای که از من داشتند و محیطهائی که در آنها قرار داشتم از من بریدند، حتی در پاسخ اس ام اسها هم به من دقت فراوان می کردند که حرفی نزنند! پیگیر بازداشت چند نفر از آنها در آن زمان شدم و مدام از خانواده شان دلجوئی می کردم
از سوی دیگر با دوستان خودی هم که حرف می زدیم کمی بیشتر از گذشته معترض شده بودم و می گفتم: شما از آقا!! هم دستور نمی گیرید و اون از شما دلش خونه.. مگه کهریزک نبود دلش و خون کردین!! می گفتند: ما طبق نمودار سازمانی مان از بالا دستور داریم..
حوادث جلو تر که رفت حرفها عوض شد و همه تند تر شدن!
حاج منصور در مسجد ارک در ماه رمضان، اولین بار و اولین کسی بود که موسوی و کروبی را لعن کرد!
و رسید به روز سیزده آبان که اولین بار به مناسبت روز دانش آموز آمدم، مبهوت و متحیر شدم:
دیدم جوانانی را که پارچه های سبز بدست داشتند… بوی گاز اشک آور را اولین بار در آنجا حس کردم! دخترانی که مظلومانه با لباس دانشگاه و همان مقنعه های سیاهی که بر سر داشتند و فریادهای «الله اکبر» سر می دادند و » «یا حسین میر حسین» می گفتند!
قدری ایستادم و آنها را تماشا کردم و دیدم جمعی که چند نفری از دختران ایستاده بودند و یکی از بزرگان من (در آن وقت).. و کسی که مرا می شناخت آمد و تا خواست به آنها حمله کند، متوجه نگاه خیره و حیرت زده من شد! و اینکار را نکرد و آمد و خواست با من سر صحبت را باز کند ولی من همانجا از او دوری کردم! جلوتر یکی از دوستان مرا پیدا کرد در حالی که مغموم بودم و با هیچکس صحبت نمی کردم، از من پرسید: آقا محسن تو با کودوم وری؟!.. نگاهی به او انداختم و گفتم: با شما نیستم!.. از همه کسانی که شناختم دوری کردم و فقط آهسته قدم می زدم
جلوتر که آمدم و سوار بر تاکسی از میدان هفتم تیر به ولیعصر شدم، اولین بار بود که خیلی چیزها را که شنیده بودم، می دیدم.. در خیابان جوانان برومند و پسرانی مظلوم را که توسط مأموران حکومت به خاک و خون کشیده می شوند.. دیدم… دوستان و هم هیئتی هایم و کسانی که سالها باهاشان مأنوس بودم به آنها حمله ور می شدند! و من از این همه بغض آنها نسبت به مردم فقط متعجب شده بودم.. جلوتر که رفتیم صحنه ای دیدم که هیچگاه در زندگی آنرا فراموش نمی کنم!.. در صندلی عقب تاکسی دختری موبایلش را درآورد و خواست که فیلم بگیرد که مأموران ماشین را نگهداشتند و کسی به پشت درب ماشین آمد و درب را گشود و با لگد و با پوتین.. بر پهلوی این دختر کوبید و حتی خواست سیلی بر روی این دختر بزند که راننده مانع شد! موبایلش را هم از او گرفت…
نگاهی به چشمان مظلومش کردم و با همین نگاهم خواستم از او دلجوئی کنم.. ولی نشد!!! خیلی این صحنه بر روی من اثر گذاشت بخصوص وقتی رد پوتین را بر مانتوی سفیدش دیدم، آنروز از غصه به خانه آمدم مدام این صحنه بر چشمانم می گذشت و گریه می کردم و تا چند روز لب از غذا بسته بودم..
از همانجا بود که دیگر مرزهایم تغییر کرد و از همانجا خیلی چیزها شروع شد
البته باید برایت بگویم افسوس که باز ماندم و در تعلق خاطرم نسبت به ره بری خطشه ای وارد نشد.. با توجه به فضا فکر می کردم این حرکات به صورت خودجوش است و نظر آقا نیست!! چون برایم خیلی حرفها گفته بودند: مثلاً سعید عسگر در ترور سعید حجاریان خودسر اینکار را انجام داده و افراط کرده و آقا هم گفته که او اشتباه کرده!!
روز عاشورا که یادم هست صبح آن طبق معمول هر سال به حسینیه ی صنف لباس فروشان می رفتم، حاج منصور بعد از روضه می گفت: من از اتفاقایی که امروز می افته خبر دارم و به شما میگم امروز همه به خیابان برید و نزارید.. اینا اومدن عاشورا رو از ما بگیرن و اینا امروز برنامه دارن و بزرگانشون هم کارو هدایت کردن! حتی گفت: به پرچمهاتون چوب نزنید، بجاش میله های آهنی بزنید که اگه دیدید اومدن بزنید تو سرشون!!!!
در آنروز خیلی چیزها برای دیدن بود که من فرار می کردم و دلم نمی خواست آنها را ببینم و با خود می گفتم نباید با اهداف سیاسی کسی در این روز به خیابان بیاید و امروز فقط روز عزای حسین(ع) است!
روزهای بعد هم با صحنه هائی که در تلویزیون دیدم و صحبتهائی که با دوستانم در هیئت، داشتم باعث شد، روز نهم دی ماه برای اعتراض به زیر پا گذاشتن شعاعر حسینی و همان حرف معروف «آمده اند هیئتها را جمع کنند» به خیابان بروم!
یار رنجیدیده..
باور کن که من خیلی چیزها را نمی دانستم و باور کن بعدها فهمیدم که تو در روز عاشورا نه تنها شادی نکردی و نه تنها قصدت توهین به مقدسات من نبود! بلکه تو برای حفظ و احیای مکتب حسین و هدف حسین (علیه السلام).. به خیابان آمده بودی.. و از امام زمان(عج) یاد می کردی و سینه می زدی و در دستت پرچم «یازهرا» بود! اینها را حیف که من ندیده بودم!! حتی نمی دانستم با ماشین بزرگی از روی دوستانت.. رد شده اند و آنها را از پل به پائین پرتاب کرده اند و «چه کربلائی» در تهران بود!
آری من نه دی به خیابان رفتم و بر دوشم چفیه انداختم.. ولی اینرا هم باید بدانی که از صحنه های تلویزیون.. احساس کردم که دیگر حرف سبز یا سیاه نیست! حتی هیچ از بیانیه ها نمی دانستم و رابطی نداشتم که برایم بگوید و تا جائی که فکر می کردم شخص موسوی هم با آنچه اتفاق افتاده مخالف است و محکوم کرده است!
عدم آگاهی و عدم اطلاع رسانی باعث می شد منی را که تا آن زمان نسبت به وضعیت موجود کشور موضع داشتم و از مردم دفاع می کردم، در آنروز به خیابان بروم و شعار مرگ بر موسوی را بشنوم اما راهپیمائی را ترک کنم و تنها به خانه باز گردم
از همان شعار در روز نه دی و از صحبتهای حاجی بیشتر به مسائل موضع می گرفتم!
سخت بود.. از بچگی با «مرگ بر ضد ولایت فقیه» بزرگ شده بودم!! عکس ره بر بر روی دیوار اتاقم بود
روزنامه هائی که مدام در حال بسته شدن بودند را میخواندم و این برای اطرافیان هم جالب بود
حتی سعی کردم با دوستان قدیمی ام که بشدت تحت فشار بودند و تازه از زندان آزاد شده بودند ارتباط برقرار کنم اما نمی شد..
یکی از آنها بدون اینکه با من خداحافظی کند از کشور خارج شده بود! باقی هم تحت فشار بودند
در فشار روحی قرار گرفته بودم و نمی دانستم چه بکنم و تصمیم خود را گرفتم که برای حضور در دانشگاه ثبت نام کنم و به جد مشغول درس خواندن شدم!
با معلمی آشنا شدم
او حین تدریس، توانست اندیشه های جدیدی را در نظرم پرورش دهد و راه فکر کردن را به من بیاموزد! وقتی با او صحبت می کردم سکوت می کرد و به حرفهای من گوش می داد و با مهربانی و خشوع به سؤالات بسیاری که داشتم پاسخ می داد..
در مورد سیاست که صحبت به میان می رفت همیشه با متانت و آرامش خاصی که داشت مسائل را توضیح می داد و در مواقعی که نظرات او را به چالش می کشیدم، بسیار خاضعانه پاسخ می گفت و از من همیشه میخواست حرفش را نپذیرم و بروم و در مورد آن تحقیق کنم و حتی یک بار هم نشد که حرفش را به من تحکیم کند و همیشه به من راه را نشان می داد!
به تمام اصول و باورهایم احترام را می گذاشت.. و مرا تشویق به مطالعه بیشتر در مبانی دینی و فکری می کرد.. او را فقط می توانم یک «معلم» بنامم که توانست باب بسیاری از حقایق را بر من بگشاید و هم او بود که مسیر زندگیم را تغییر داد
بعد از حرفهایش و تحقیقهائی که کردم متوجه بسیاری خطاهای خودم شدم!
بیانیه های مهندس موسوی را به من می داد و حقیقتاً از سخنان انگشت به دهان می ماندم!
همیشه دوست داشتم بیشتر بخوانم و بیشتر بدانم و تو گوئی تشنه ی حرفهائی شده بودم که در 20:30 زده نمی شد و نظرات کسانی که همیشه مورد فحاشی قرار گرفته بودند و نظراتی که با انزجار برایم بیان شده بود
او مرا با استاد ملکیان آشنا کرد و سخنرانی های دکتر عبدالکریم سروش را به تشویق او دانلود می کردم و گوش می دادم.. دوست داشتم در تمام موارد نظرش را جویا شوم در حالی که همیشه به من می گفت: نظر خودت چیه.. و: خودت چی فک می کنی.. انقد از من نپرس هر راهی که فک می کنی درسته برو
خوب این درست برعکس تمام تعلیماتی بود که من تا به آن زمان از جاهای مختلف دیده بودم و شنیده بودم و آموخته بودم.. همیشه نزد در محضر بعضی روحانیان که بودم باید و نبایدهای سخت می گفتند و هر چه سعی می کردم احکام را متابعت کنم باز هم سرکش بودم و از خود منزجر و ناراحت که چرا نسبت به احکام دین توجه کافی را ندارم!! اما او نگرش مرا به اسلام هم عوض کرد و خلاصه بگویم مرا «زیر و زبر» کرد! با اینکه هیچوقت ادعای بزرگی نداشت و همیشه قهقهه می زد و با من شوخی می کرد و خودش را پائین می گرفت و رفتارهای عجیبی داشت!!
ببا کمک او توانستم به دانشگاه بروم..
بچه هیئتی ها می گفتند محسن دیگر محسن قبل نیست و عوض شده.. حتی دوستانی که فهمیده بودند، سعی می کردند با نصیحت که: ازش دوری کن و دینت رو نابود کرده.. مسیر مرا در آن اواخر بازگردانند! اما راه جدیدی پیش روی خودم می دیدم..
حتی اسم استاد ملکیان را یکبار جائی آوردم که طرف مقابلم فوراً برافروخته شد و گفت: «پیش اینا نرو!»
روزها و ماهها با من خیلی حرفها زدند و ساعتها صرف من شد.. به روشهای مختلف جلوی این به قول خودشان ریزش بزرگ را بگیرند!!
حتی از حرفهای بززگان هیئت هم که بعدها یکی از دوستان برایم گفت این بود: محسن از همه شما بهتر بود و کاش یه دونه دیگه ازش داشتیم و خیلی بده امثال محسن از دستمون رفتن!(ویژگی خاصی در من نبود جز اینکه میدیدند تا حدی اهل قرآن و تفسیر و تهج البلاغه هستم، سخنرانی گوش میدهم و اهل نشستن پای منبرم و مدام سؤال می کنم و کتابهای شهید مطهری میخوانم و این خصوصیات وجه تمایز من حقیر بود)
از همه مهمتر بدلایلی بیش از یک بچه هیئتی عادی در محافل و مجالس خصوصی شرکت داشتم!!
دوست من!
باور کن در آخر وعده های زیادی به من دادند.. می گفتند: تو مال این مکتبی و مال این پرچمی.. هر جا بری باز خودت برمی گردی پای همین پرچم!!
حتی می گفتند که تو بیا و در فلان هیئت و پیش خود ما بخون و ما هواتو داریم! (من در آنوقت خیلی کم در جاهای معدودی که مداح نداشتند میخواندم)
بدان که «هواتو داریم» شان خیلی معنی ها داشت و من به خوبی می دانستم!
اما همراهت شدم…
مناسب و وعده هاشان در مقابل ظلمی که بر تو رفت پشیزی نبود.. بار مسئولیت را بیشتر بر دوشم حس می کردم..میخواستم همراه تو سبز بشوم و سبز بودن را از تو بیاموزم
انگیزه های بسیار داشتم برای اینکه هم مسیر تو باشم و خاطره های تلخی که شنیده بودم همچون بغضی در گلویم مانده بود.. میخواستم فریاد بزنم و صدایت باشم!
نمی توانستم در مقابل ظلمی که به تو می رود، ساکت بمانم و در محافل خصوصی لب به دفاع از تو گشودم و خود را به تو بدهکار یافته بودم!
تو مجبور به فرار از کشور می شدی و دوستانت زیر شکنجه جان می سپردند و بعضی از آنها در انفرادی و بعضی در خانه منتظر حکم و دستگیری و عده ای هم رفته بودند و دلشان برای وطن تنگ می شد… و مادرانی که عزادار بودند!
پشت به تمام حرفها و فشارهایشان، «سبز» شدم!
همچون بچه های نوپا به تنهائی در بهار 89 تا دیر وقت در دانشگاه می ماندم که خلوت بشود و دور از چشم حراست با ماژیک سبزی بر دیوارهای کلاس های خالی دانشکده می نوشتم!
راهپیمائی 25بهمن که ماهها منتظرش بودم سر رسید و با وجود ممانعتهای بسیار و تماسها از سمت بزرگان و خانواده، با اعلام قبلی از طریق اس ام اس بهشان با دستبند سبز آمدم!
هر چند می دانستم برای سبز شدن خیلی دیر شده و از مردم شرم داشتم و فکر نمی کردم مرا در میان خود بپذیرند! و من هم سبز بشوم!
اما وقتی به سیل مردم پیوستم و همراه آنان شدم، خود را در آغوش آنان یافتم و بدون هیچگونه سؤال و تحقیق در مورد گذشته ام، مرا پذیرفتند!
و دیگر به جای «من»، «ما» می گفتم!
ارتباطم با تمام دوستانم بعد از آن قطع شد و مطرود و فریب خورده خوانده شدم!
راهی که تازه از آن روز به بعد برای مان شروع شد بواسطه ی قطع ارتباط با رهبران و حصر، از سمت دیگر اعمال محدودیتهائی که از همیشه بروی ما شدیدتر شده بود و هیچ راهی را بروی مخالفان باز نگذاشته بود، باعث شد بار بروی دوش من و تو و هر چه جلوتر آمد سنگین تر شد و تحمل مشقت آن سخت تر و یارانت کمتر شدند!
یارانی که بعضاً از زیر بار فشارها آهسته آهسته از این سرزمین می رفتند و در آن سوی مرزها برای ما نسخه می پیچیدند و آگاهی و درک درستی از آنچه که بر ما می رود نداشتند!
و یارانی که ماندند…
روزهای بعد از تو در درون حکومت اختلافاتی پدید آمد و حاکمیتی که یکزمان یکدست بود دچار پدیده ای شد که توان مقابله با آن را نداشت و این پدیده زائیده ی خود او و هزینه ای که برایش متحمل شده بود بسیار سنگین بود.. او توانست حاکمیت را با بحرانهای بی سابقه ای روبرو کند.. جلوی آنها بأیستد و علیه شان تهدید به افشاگری کند…
یار من!
همه دیدیم خون همکلاسیهای شهیدمان به ثمر نشست و ستمهائی که به تو کرده بودند، به خودشان بازگشت!
اما بدان بعد از رفتن تو که هر چه ضربه خوردیم، از سمت خودمان و از اشتباهات درونمان بود و حکومتی که میخواست ما را دسته دسته کند و بین ما اختلاف بیفکند.. به دست خودمان به خواستش رسید و از این موضوع نفع برد!
ما بعد از رفتن تو تحمل شنیدن حرف مخالف را نداشتیم و در تصمیماتمان و اظهار نظرات سیاسی احساسی عمل می کردیم..
یکروز شخصی را می کوبیدیم و یکروز دیگر از همان شخص حمایت می کردیم..
یکروز در جائی داغ و آتشین حرف می زدیم و یکروز دیگر از تمام مواضعمان کوتاه می آمدیم…
یکروز دم از قیام مسلحانه می زدیم و یک روز دور کسی جمع می شدیم که حتی از گفتن نام میرحسین موسوی و مهدی کروبی امتناع می کرد و باک داشت!!
بعد از تو ما همه دردها را از خودمان کشیدیم..
از کسانی در میان ما بواسطه غریضه ی قدرت طلبی در وجودشان، حق خود می دانستند، در ریز ترین و خصوصی ترین مسائل زندگی و روابط میان ما نظارت و دخالت کنند
تا کسانی که بین ما سخن چینی می کردند و از این و آن مدام بدگوئی می کردند!
هر کسی پرچمی بلند می کرد و «سرا»ئی براه می انداخت «سد راه دموکراسی خواهی ملت» می شد و همه سعی در انداختن پرچمش داشتیم!
همیشه کسانی با کسانی نمی شد با هم باشند… و نباید با هم دعوت می شدند در حالی که هر دو طیف از بزرگان و از رنج کشیدگان و سرمایه های ما بودند.. مدام می گفتند اگر آقای فلانی باشد من نیستم!
وقتی بحثی در می گرفت و یک اختلاف نظر ساده بوجود می آمد، به خاطر تعصب بر روی افکارمان، حریمهای همدیگر را می شکستیم و به رزومه و تمام آنچیزی که می شد حمله می کردیم.. بر سر هم فریاد می کشیدیم و حرمتها را به زیر پا می گذاشتیم!
نمیخواهم برایت سیاه نمائی کنم..
همراه من!
بعد از تو… بحثهای داغ سیاسی بین ما از دانشگاه و از کلاسها به کافه ها کشیده شد و «جمعهای کافه نشین» که بعد از مدتی همه به دلائی مختلف به مشکل می خوردند!
همیشه می گفتیم الف ب است چون من می گویم و باید چنین کاری کرد، اگر شماها این کار را انجام ندهید به جنبش خیانت کرده اید!
هر چه بزرگان قوم می گفتند اعتدال و آرامش.. گوش ما بدهکار نبود و به چائی خوردن مان و تحلیلهای بی پایه و اساسمان بدون در نظر گرفتن شرایط موجود مشغول بودیم و رؤیاهای انقلاب و رساندن مشارکت 10درصدی در انتخابات و براندازی و رفراندوم ارائه می کردیم!!..در جمعی دیگر هم حرف از مشارکت فعال و باشکوه در انتخابات خرداد92 بود.. در حالی که اسمی از حصر و آزادی زندانیان سیاسی و بررسی حوادث سال 88 برده نمی شد!
هر کس خود را برتر از دیگری می یافت و انتظار داشت حرف او اجرا شود.. و در همین هسته های کوچک ما نمی توانستیم بین خود عدالت برقرار کنیم و تمرین دموکراسی کنیم تا از هم نپاشد و نمی توانستیم وحدت و صمیمیت و همدلی و یکرنگی بین جمعهای کوچک خودمان ایجاد کنیم! بجایش پرونده سازی، جلسه با این و آن صرفاً برای خراب کردن ذهنیت شخصی پیش طرف حاضر ، استاتوس در فیسبوک و بسیاری کارهای مشابه..
برای افراد پاپوش درست می کردیم و در فضای حقیقی و مجازی به یکباره می گفتیم فلانی جاسوس است و نفوذی است و موج وسیعی بر علیه او شکل می دادیم و عده ای هم باور می کردند و جاهلانه او را طرد می کردیم و در انزوای مطلق قرار می دادیم، در حالی که بعداً می فهمیدیم او از مخلص ترین و قوی ترین و مؤثرترین افراد در بین ماست!
بر سر رأی دادن شخصی در «دماوند» چه بلواها صورت می گرفت.. عده ای سنگ قبر او را با فتوشاپ طراحی می کردند و عده ای لب به حمایتهای متعصبانه از او می گشودند که مقام او را تا مرز ربوبیت بالا می بردند.. و مواجهه و بحثهای این دو گروه فکری با هم بسیار دیدنی بود!
هر کسی در میان ما میخواست بدون اتکا و لابی با یکی از سرها، کار تشکیلاتی کند، زمین میخورد و زمینش می زدیم و تمام لینکهایش را می گرفتیم و چه ماجرائی داشت همین بإصطلاح «لینکها»!!
و چه زیبا مرد فقید اخلاق در سیاست مهندس بازرگان می گفت: ما ایرانی ها هر کدام در درون خود یک شاه هستیم…
از فعالیتهای مدنی سخن می گفتیم در حالی که هیچ کداممان نمی دانستیم «مدنی» یعنی چه!..
در جمعهای رفاقتی وقتی نزاعی صورت می گرفت، تبعات داشت و منجر به حذف آن طرفی می شد که نظرش مغایرت داشت و ارتباطش با دیگران محدود می شد و دیگر هر جمعی دعوت نمی شد و او هم سعی می کرد با جمعی دیگر لابی کند و جمعی دیگر به همین ترتیب تا جائی که هسته های مقاومت سیاسی که آمال و آرزوی نخبگان و امید مردم بودند..، به جای فعالیت و دادن راهکار برای نجات کشور تمام وقت خود را صرف تخریب یکدیگر می کردند و از هیچ تلاشی هم دریغ نمی کردند!
بزرگتری بین ما وجود نداشت که بخواهد بیاید و بین افراد ریش سفیدی کند و حکم باشد و مسائل و معظلات با شیخوخیت و واسطه گری او حل شود!!
قانون و هیچ مبنائی هم برای افراد وجود نداشت و غالب کسانی که فعالیت می کردند به اقرار خودشان «اخلاق» را که اصل جدا ناپذیر از هر جامعه ای ست بالکل منکر می شدند و مدام می گفتند: «اخلاق در سیاست جایگاهی ندارد»
فضا به گونه ای شده بود که اگر میخواهی کار سیاسی کنی باید منفعت طلب و نتیجه گرا و نه فضیلت طلب و وظیفه گرا باشی!
البته در این میان خیلی معدود..
خوبان و یاران مخلص و وفادار هم بودند که از اندک ظرفیتها با هوشیاری استفاده می کردند و سعی می کردند از جمعها و حرفهای رایج دوری کنند و بدگوئی ها را باور نکنند و تا جائی که می شود جلوی اختلافات را بگیرند و سعی در وحدت و صمیمیت بین دوستان داشتند اما افسوس که قلیل بودند و نگین هائی بودند در این لجنزار کمتر به چشم می آمدند..(جا دارد به یکی از مصادیق واقعی و بحق این تعابیر اشاره کنم و همینجا یاد کنم از «پیمان عارف» که هیچگاه تن به این آب نزد و همیشه در همه جا در صحنه بوده و هست که مدتی پیش هم بازداشت و سپس آزاد شد)
اینها بود که ما شکست خوردیم و منفعل شدیم و از ما «جنبش مرده» یاد کردند و روزنه های امید به فردا بروی ما بسته شد!
به حرف استاد ملکیان می رسیدم که اصلاح فرهنگی را مقدم بر اصلاح سیاسی و اقتصادی و امثال ذلک می دانست..
عزیز دلم!
می دانم که از افشای این حقایق سخت حزین و دلشکسته شدی
می دانم امیدت را به آینده و رسیدن به اهدافی که قبل از من داشتی، از دست دادی
می دانم که دیگر نیستی و آنچه را که بر ما رفت و زخم هائی که برداشتیم و شکنجه های روحی که دیدیم آنهم از جانب خودمان را سخت باور می کنی
می دانم از من انتظار داری
و می دانم که به تو و راهت همیشه مدیونم!
اما ادامه ی راهت را در بگو مگوهای انتخاباتی در کافه ها نمی دانم
ادامه راهت را در بحثهای بی هدف و بی محتوا نمی دانم
ادامه راهت را در ماندن بین دوستانی که اکثراً اسیر این مرداب شده اند نمی دانم!
ممکن است بچه ها و کسانی که منتظر زمین خوردن من بودند و حتی این روزها را پیش بینی کرده بودند.. شادمان باشند و بگویند: «می دانستیم اینروزها را می دیدیم» و «هر کسی که به ولایت خیانت کند سرنوشتی جز این نخواهد داشت» از زمین خوردن من بر فرض محق بودن خود یقین کنند!!
اما بدان..
من براه تو ماندم و روزی که به تو پیوستم تو را و مسیر سبزت را با تمام وجود حس کردم.. حتی اصل و ریشه ام را در تو دیدم و از راهی که انتخاب کرده ام هرگز پشیمان نیستم و از اهداف و آرمانهایت تا آخرین نفس و تا آخرین قطره خونم حمایت می کنم
ترسی ندارم و حنی اگر خفه ام کنند دست از تو بر نمی دارم و تو را در امتداد مسیر حق طلبی و مکتب امامی می دانم که از کودکی خادم درگاهش بودم!
تنها روش ادامه راه را برای خودم در خودسازی و رشد و تعالی و «اخلاقی زیستن» می دانم.
چند صباحی ست دلم برای روزهائی تنگ شده که ساده و بی ریا و بدون هیچ چشمداشتی به مجلس روضه ی امام حسین(ع) می رفتم و برایم هیچ چیز دلپذیر تر از عزاداری در آنجا نبود..
اعتراف می کنم که در تمام این مدت با تو، پر خطا بوده ام و در جاهائی پاهایم لغزیده و از مسیر منحرف شده ام، در جاهای بسیاری هواهای نفسانی بر من غلبه کرده و مرا از تو دور کرده و همینطور منجر به صدمه زددن به تو شده.. اما همیشه تو را دوست دارم!
در آخر هم میخواهم بگویم
ایکاش می شد تاریخ به عقب برگردد و من همراه تو در روزهائی بودم که دستبند سیاه در سوگ همکلاسی هایت بدست می بستی و گریه می کردی!
همان روز که نامحرمان بدورت حلقه می زدند و تو دستگیر می شدی!
امیدوارم که روزی برسد، در راه مقابله با استبداد و بی عدالتی که در سرزمینم به اسم دین و با نماد دین می شود، با خون خودم و دادن جان بی ارزشم، دینم را به تو ادا کنم..
(آنچه گفتیم راست بود تو خواه باور کن و خواه نه!)
واسلام
Advertisements

1 نظر برای “محسن رحمانی از منبر حاج منصور ارضی تا انفرادی 240 اوین

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s