محسن رحمانی از منبر حاج منصور ارضی تا انفرادی 240 اوین

رنجنامه ای میخواهم بنویسم برایت936136_524042314299921_1836836569_n..
از روزهائی که آمدم و تو رفتی!
این روزها از ستمها و رنجهائی که می بریم دلهامان سخت شکسته
طاقتهامان طاق و نفسهایمان سرد و سینه هایمان گرفته است
خورشید سعادت و خوشبختی در این سرزمین غروب کرده و سایه ی سیاه ناامیدی و یأس بر سر ما افتاده.. افقی نیست که بخواهیم منتظر طلوعی باشیم!
هر صدائی که طنین آزادی می دهد خفه می کنند و خفاش ها این مردم فریاد می زنند و حق می ستانند..
مردمی که برای نان شب سر در زباله ها می کنند و بچه هائی که در جستجوی نان خشکی یا اسکناس چروکیده ای در خیابان می دوند.. جوانانی که از صندوقهای کمیته با سیخ خمی پول می کشند و شکم پاره هائی که با ماشینهای میلیاردی در خیابانهای شهر با هم نوعان شان جولان می دهند..
در این روزهای بهار حال ما پائیزی ست و گفتنی ها بسیار است
اما میخواهم حال که با تو خداحافظی می کنم حرفهای نو و تازه ای بگویم..
میخواهم بیائی به عقب بازگردیم
از گذشته ها بگویم
از خودم و از زمانی که به تو پیوستم